ناصر خسرو
98
گشايش و رهايش ( فارسى )
يك ديگر اضافت كرده شود اين اول ثانى آن اول باشد و آن اول ثانى اين اول باشد و در آن كتاب كه آن را ارواح و املاك نام نهاده است كسى كه نه روح [ 97 ] شناخته است و نه ملك ، گفته است كه « در ملك خدا اولهاى بىنهايت است اندر جاى ، چنان كه هر اولى بداند كه در ملك خدا چون او چند است » . اين سخن بدين معنىيى « 1 » كسى گويد كى نه اول داند و نه ثانى ، از بهر آن كه اول را از بهر آن اول خوانند كه چيزى ديگر نباشد و هر چه باشد فرود او باشد و هر كه كه چيزى بسيار باشد او را ، اين نام سزاوار نباشد . و ديگر آن كه اول عقل است و عقل بايد كه به غايت تمام باشد و هيچ چيز از او غائب نباشد ، تا او مر نام عقل را مستحق باشد ، پس هر وقت كه اول كه عقل است چندان نداند كه چون او مر خداى را چند است پس جاهل باشد و كم عقل ، و خداوند كتاب ارواح و املاك دعوى كرده باشد كه من از عقل كل داناترم ، و نداند كه عقل چه چيز است ؛ و همىنداند كه مىنداند . و اين عيب نيست كه بر هيچ خردمند پوشيده باشد . و نيز گفته است هم در آن كتاب كه « هيولا را انتهاى بسيار است » . اى سبحان اللّه ! گوييم : كسى [ را ] كه اندك مايهء خرد باشد چنين سخن گويد ؟ يا هيچ كس كه مر او را خواست درست باشد چنين سخن پذيرد ؟ كه اول باشد و مر او را ثانى باشد و بازهم مر اين اول را ثانى ديگر باشد و ثانى سه ديگر و همچنين بىنهايت ثانىها باشد ؟ و بدان كه چون اولى باشد و مر او را ثانى [ 98 ] باشد پس از آن اگر ديگرى باشد نه ثانى باشد كه ثالث باشد و رابع و خامس ، و هر چه از پس ثانى باشد ثانى به ميان اول و ميان او باشد ميانجى ، و آن به قوت ثانى نباشد ؛ و همچنين ثالث به قوت رابع . اين گفتار بىمعنى و فاسد
--> ( 1 ) . ظ : بدين بىمعنىيى ( معنيئى ) .